
یک نفر همدم سختیهاست یک نفر همدم خوشبختیهاست
تا که چشم باز کنیم
عمرمان می گذرد
وزسر تخت مراد
پای بر تخت تابوت گذاریم
((ما همه همسفریم ))
جلوه ی زیبای رنگین کمان
خوشهای درهم انگور زیر باران
بوی عطر کوچه های کاگلی یادم اید زیر باران
خاطرات تلخ و شیرین می اید به یادم
وقت ریزش قطرهای نیلی باران
در سکوت نیمه شب می خواند مرا
بازم امشب مثل هر شب هق هق خاموش می خواهد مرا
یارب تا به کی باید بنالم زین غم جان سوز
وای دیگر ندارم طاقت رنج و فغان
پس کی میرسد لحظه آرام جان


یه تولد یه طلوع تو غروب آشنایی
ندونستم که رسیدن یه بهونه است
یه بهونه واسه لحظه ای جدایی
دلمو از حال دنیا به تو هدیه داده بودم با تمام بی پناهی به تو تکیه داده بودم
هر بلایی سرم اومد همه زجری که کشیدم همه رو به جون خریدم ولی از تو نبریدم
هر جا با تو بودم هر جا رفتم تو رو دیدم تو سبک شدن تو رویا همه جا به تو رسیدم
اگه احساسمو کشتی اگه از یاد منو بردی اگه رفتی بی تفاوت به غریبه سر سپردی
بدون اینو که دل من شده جادو به تلسمت یکی هست این ور دنیا که تو یادش مو نده اسمت
اگه می خوای بری سفر قلبمو با خوذت ببر
نذار که قلب عاشقم بی تو بمونه در به در
وقتی کوله بار تو می بندی از توی خونه
عاشقتو جا نذاری طفلکی تنها می مونه
غرور من شیشه ایی نذار بیفته زیر پات
به هر کسی نگاه نکن جای منه قاب چشمات
به یاد دریا همیشه تنهایی شو جشن میگیره
منی که عاشق تو ام این عشق باور می کنم
با یاد و خاطرات تو لحظه ها مو سر می کنم
هر جا می رم پیش رو می یادت با ها مه خوشکلم
نیستی و هستی همیشه بیرون نمیری از دلم
باشی نباشی پیش من من اما باز دوست دارم
به خاطر فاصله مون تو رو کنار نمی ذارم
من شنیدم خسته شدی می خوای ازم دست بکشی
فاصله ازارت می ده می خوای پات پس بکشی
یه فال حافظ میگیرم یوسف گمکشده میاد
اما چه قایدهای که تو به فال نداری اعتقاد
باشم نباشم پیش تو به انتظار من بشین
دلم می خواد به یاد من همیشه باشی نازنین
دوست ندارم که هیچ کسی تو چشم تو زل بزنه
پر در میارم از خوشی وقتی حواست به منه



سیزده نکته برای زندگی
1. دوستت دارم نه به خاطر شخصیت تو یلکه به خاطر شخصیتی که من در
هنگام با تو بودن پیدا میکنم
2.هیچکس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث
ریختن اشکهای تو نمی شود
3.اگر کسی تو را انطور که می خواهی دوست ندارد یا این معنی نیست که تو
را با تمام وجودش دوست ندارد
4.دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند
5
.بدترین شکل دلتنگی برای کسی است که در کنار او باشی و بدانی که هرگزبه او نخواهی رسید
6.هرگز لبخند را ترک مکن حتی وقتی ناراحتی چون هر کس امکان دارد عاشق
لبخند تو شود
7.تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ولی برای بعضی افراد تمام
دنیا هستی
8.هرگز وقتت را با کسی که حاظر نیست وقتش را با تو بگذراند نگذران
9.شاید خدا خواسته است که بسیاری افراد نا مناسب را بشناسی و شخص
مناسب را به این صورت وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکر گذار باشی
10.به چیزی که گذشت غم مخور به انچه پس از آن آمد لبخند بزن
11.همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند با این حال همواره به دیگران
اعتماد کن و فقط مواظب باش به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی
12.خود را به فردی بهتر تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل
از انکه شخص دیگررا بشناسی وانتظار داشته باشی او تو را بشناسد
13.زیاد از حد خود را تحت فشار نگذار بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد
که انتظارش را نداری
گابریل گارسیا مارگز
شمع بگریست گه سوز و گدار کار چه پروانه ز من بی خبر است
به سوی من نگذشت آن که همی سوی هر برزن و کویش گذر است
به سرش فکر دو صد سود بود عاشق آن است که بی پا و سر است
گفت پروانه پر سوخته ای که تو را چشم بایوان و در است
من به پای تو فکندم دل و جان روزم از روز تو صد ره بتر است
پر خود سوختم و دم نزدم گر چه پیرایه پروانه پر است
کس ندانست که من می سوزم سوختن هیچ نگفتن هنر است
آتش ما ز کجا خواهی دید تو که بر آتش خویشت نظر است
به شرار تو چه آب افشاند آن که سر تا قدم اندر شرر است
با تو می سوزم و می گردم خاک دگر از من چه امید دگر است
پر پروانه زیک شعله بسوخت مهلت شمع زشب تا سحر است
سوی مرگ از تو بسی پیشرفت هر نفس آتش من بیشتر است
که چرا غافل از احوال دل خویشم
از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود ؟
به کجا می روم ؟ آخر ننمایی وطنم
مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده ست مراد وی از این ساختن
جان که از عالم علوی ست یقین می دانم
رخت خود باز بر آنم که همانجا مکنم
مر غ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
دو سه روزی نفسی ساختهاند ز بدنم
ای خوش آن روزی که پرواز کنم تا بر دوست
به هوای سر کویش پرو بالی بزنم
کیست در گوش که او می شنود آوازم ؟
یا کدام است سخن می فهمد اندر دهنم ؟
کیست در دیده که از دیده برون می نگرد؟
یا چه جان است نگویی که فش بیرهنم ؟
تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی
یک دم آرام نگیرم نفسی دم نزنم
می وصلم بچشان تا در زندان ابد
از سر عربده مستانه به هم در شکنم
من به خود نا مدم اینجا که به خود باز روم
آنکه اورد مرا باز برد در وطنم
تو مپندار که من شعر به خود می گویم
تا که هشیار و بیدار یکی دم نزنم
پرسه در کوچه های مرگ نیست
زندگی یعنی ترحم داشتن
با شقایق ها تفاهم داشتن
نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویم
چو رسول آفتابم به طریق ترجمانی
پنهان از او بپرسم به شما جواب گویم
به قدم چو آفتابم به خرابه هابتابم
بگریزم از عمارت سخن خراب گویم
من اگر چه سبب شیبم ز درخت بس بلندم
من اگر خراب و مستم سخن صواب گویم
چو دلم ز خاک کویش بکشیده است بویش
خجلم ز خاک کویش که حدیث آب گویم
بگشا نقاب ازکه رخ تو است فرخ
تو روا مبین که با تو ز پس نقاب گویم
چو دلت چو سنگ باشد پر از آتشم چو آهن
تو چه لطف شیشه گیری قدح و شراب گویم
چو ز آفتاب زادم به خدا که کیقبادم
نه به شب طلوع سازم نه ز ما هتاب گویم
عشق تو شد دمساز من پايان من اغاز من بندي شدم بازم مكن ديوانه اي نازم مكن
غافل شو از ياد من بشنو دمي فرياد من اين گونه نا شادم مكن پر بسته ازادم مكن
اي عشق اتش زاي من سرمايه سوداي من از عالمي پروا مكن عاشق شدي حاشا مكن
اخر بگو اين شور شر دارد اثر

یک نفر امد قرارم را گرفت برگ بارو شاخسارم را گرفت
اعتباری داشتم در پیش عشق با نگاهی اعتبار را گرفت
سرد شد انگشتهایم یخ زدندد بغض سنگینی سه تارم را گرفت
عشق بود یا چیزی شبیه عشق بود آمدو دارو ندارم را گرفت